خرید بک لینک

کیف کردم

امشب با خودم فک کردم چقد خوب شد که منو انتخاب نکردی ، با من قرار بود به کجا برسی ؟ تهش الان اینجا پیشم نشسته بودی و با احمق ترین قشرهای جامعه سر و کله میزدی، یا برا خودت همین اطراف یه دفتری را انداخته بودی و کاراتو پیش میبردی ولی عمرا به اینجایی که الان هستی نمی‌رسیدی، در زمان حاضر داری با بزرگای رشته مورد علاقه‌ت هم کلام و همکار میشی، چی از این بهتر، حال دلت خوبه، حال جیبت خوبه، حال زندگیت خوبه، خیلی خیلی خوشحالم برات

برچسب: نویسنده: سپیده نیکنام تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:38

از حموم که اومد بیرون گفتم که برادرم یه بار گفته این حوله‌م داری؟ چرا پس از اونیکی استفاده میکنی همش.. منم جواب دادم که این مال من نیست، صاحب داره، خندید و گفت اصلا فک نکرده تو چرا باید حوله بنفش داشته باشی ...! من رفتم زیر دوش و دیدمت، عروسی یاسمن، داشتی اون وسط آروم میرقصیدی با اون پیرهن بنفش، بند های خیلی نازکش رو روی شونه هات خوب یادمه، چقدرررر قشنگ بود، چقدر بهت میومد ، من اون دور نشسته بودم و فقط نگات میکردم ، چقد تو خوشگل بودی. چقدر دوست داشتم... چقدر خاصی.. همه چیز وقتی به تو ربط پیدا می

برچسب: نویسنده: سپیده نیکنام تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:38

یادم نیست

از روز قبل از عید به شدت تو فکرت بودم

شاید چون هفته قبلش خوابتو‌ دیده بودم

یادمه برام مهم بود هر جور شده وی‌پی‌ان گیر‌ بیارم و اینجا بنویسم، چی بنویسم؟ یادم نیست ، وی‌پی‌ان گرفتم همون روز ولی اینجا رو باز نمیکرد تا الان..!

الان باز شد ولی یادم نیست چی میخواستم بگم و خیلی بده، خیلی زیاد ، همین چند دقیقه پیش اتش‌بس دادن برای پنج روز ،

چی میخواستم بنویسم؟ نمیدونم ..

برچسب: نویسنده: سپیده نیکنام تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:38

حرف میزنم ولی فقط اینجا

امشب بهش گفتم : نمیگم

من کلا نمیگم، حتی اگه از خوددم شاکی باشم نمیشم، میدانم احمقانه‌س، میدانم باید بگم، ولی کلا آدم نگوئیم، صد درصد وقتاییم که میگم نمی‌دونم چمه، میدونم، ولی نمیگم

و با خودم فک‌ کردم من اینجا چقد حرف زدم... چقد گفتم ...

‌مفصل ؟ بی سانسور؟ نمیدانم، ولی فک میکنم اگه جایی گفته باشم، اینجاس.

امشب به اون عکست نگاه میکردم که مشکلی پوشیدی، تو اکثرا سفید میپوشی، اونی که مشکی پوشیدی بالا رو‌ نگاه کردی ، چقد خوبه

برچسب: نویسنده: سپیده نیکنام تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:38

دیشب گرم صحبت بود و هی از خاطره های اینور اونور حرف میزد ، نمیدونم چی شد و اصلا یادم نیست چیو داشت میگفت که گفت اصلا این گنج منه، گنج تو چیه؟؟؟ گفتم چی؟ گفت گنج تو چیه؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت یه چیزی که خیلی دوسش داشته باشی، خیلی ازش مراقبت کنی، نه که لزوما ارزش مادی داشته باشه ، ولی خیلی دوسش داشته باشی برات مهم باشه و ....جواب خیلی سریع‌تر به یادم اومد، یه شاخ گل رز که تو یه جعبه محکم نگهش داشتم و خیلی ازش مراقبت میکنم. و البته که اینو بهش نگفتم، گفتم یه تعداد سکه خارجی دارم مال بچگیا داییم بهم می

برچسب: نویسنده: سپیده نیکنام تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:38

پله فرفورژه‌ پیچ دار تا قیامت هر وقت کسی ازش پایین بیاد منو یاد تو میندازه با اون پیرهن سورمه‌ای قشنگشبیه یه پرنسس که داره از پله‌های قصر پایین میشه ..من نشسته بودم طبقه پایین و نگاهت میکردم،چجوری و چقدر دقیق مگه نگاهت نگاهت کردم، چقدررر خوشگل و ظریف بووودی که امشب بعد از پونزده ساااااال هنوز وقتی کسی از همچین پله ای میاد پایین من محو خاطره تو میشم..اونم وقتی تنها نیستم، وقتی قاعدتا باید توجهم پیش کس دیگه‌ای باشه...تو همه چیزت خاصه ، حتی خاطراتت

برچسب: نویسنده: سپیده نیکنام تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:38

صفحه بندی